دعوا شده بود
آقا امیرالمومنین(ع) رسید
گفت:آقای قصاب بذار بره!
قصاب گفت به تو ربطی نداره ودستشو برد بالا محکم گذاشت تو صورت حضرت علی(ع)
آقا سرشو انداخت پایین و رفت
(زمان خلافت)
مردم ریختند و گفتند فهمیدی کیو زدی؟!
قصاب گفت نه فضولی میکرد زدمش
گفتند زدی تو گوش حضرت علی(ع)خلیفه مسلمین
قصاب ساتور رو برداشت ودستشو قطع کرد
گفت دستی که بخوره توی صورت حضرت علی (ع) مال من نیست...
جیگرشو داری یه چیزی بهت بگم؟؟؟
امام زمان(ع)فرمودند:
باهرگناهی که میکنی یه سیلی تو صورت من میزنی!!!!

قول میدم متنای پستت خراب نشه....کپی کن.....
حضرت علی" فرمودند: وقتی یک انسان جوان توبه می کند از مشرق تا مغرب قبرستان ها برای چهل روز از عذاب قبر نجات داده میشوند.
حضرت علی می‌فرمایند: نورانی شود چهره کسی که این حدیث را به دیگران می‌رساند.



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:50 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

میان کوچه پس کوچه های رمضان قدم میزنیم
شهر آرامی ست...
باران عشق میبارد در این شبهای خیس!
کاش میان ربناهای دلمان جایی هم برای دل دیگران باز کنیم...
دعا کنیم برای جاودانگی مهر مادر... همیشه سبز ماندن نگاه خسته ی پدر...
برای دل دوستانمان دعای روشنی کنیم...
دعا کنیم برای قلب مهربان همسایه...
دعا کنیم برای تمام آدمهایی که اینروزها دردهایشان با عطر رمضان به هم آمیخته و چشم به خدای الشافی دوخته اند.
دعا کنیم برای تمام آنانی که سفره خالیشان را به حرمت مهربانی خدایشان شکر میگویند!
دعا کنیم برای دل کودکانی که جای خالی پدر گوشه سفره افطارشان به چشم میخورد اما لبخند میزنند برای دل مادر و به پاس شکر خدایشان.
و دعا کنیم برای تمام همنوعانمان که این روزها زیر بار جنگ و بی عدالتی ها هنوز لبخند میزنند به امید لطف خدایشان.
و بعد...
دعا کنیم برای دلمان تا همیشه آبی بماند و لبریز از عشق به دیگران!
یادمان نرود این روزها و شبها عشق میبارد، جایی برای شستشوی دلمان از تمام غصه ها و کدروت ها پیدا کنیم...
و زیر باران برای دلمان "الا بذکر الله تطمئن القلوب" بخوانیم.
این باران همیشگی نیست... گاهی زود دیر میشود.
به یاد همه پدر ها و مادرها آسمانی جمع مون..
التماس دعا



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:49 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

آهنگران میخوند :

یاد شبهایی که بسیجی میشدیم

شمع شبهای دوعیجی میشدیم.....

این مصرع آخر میدونین یعنی چی.... ؟؟؟؟

عراق تو منطقه دوعیجی بمب فسفری مینداخت فسفر با اکسیژن هوا سریع ترکیب میشه و شعله ور میشه

بچه بسیجی ها زیر بمب های فسفری گیر میکردن و فسفر به تن این بچه ها میچسبید و با هیچ وسیله‌ای خاموش نمیشد و آنها میسوختن ...

میسوختن...

میسوختن ....

و صبح باد ، خاکستر این بچه ها رو با خودش میبرد......

کی فهمید ؟؟؟؟

کی دلش سوخت ؟؟؟؟؟

کی میدونه کی سوخت !!!!!

کی میدونه چرا داد نزدن و سوختن. . . !!!!!!

 

به یاد شهدا و امام شهدا لحظه ای سکوت و آرام صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم.



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:44 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

یکی از ایرانی های مقیم هلند  چنین پیامی به دوستش در ایران داده که خواندنش خالی از لطف نیست:

 

در هر سفری که به ایران دارم

 وقتی گوشی های همراه، وسایل زندگی، تلویزیون ها، یخچال، وسایل برقی و ... را در زندگی عموم جامعه می بینم، باور کنید

 این حس به من دست میدهد که

به جای یک کشور به اصطلاح اروپایی، از یک روستا به ایران برگشته ام!

در ایران چه خبر است؟!....

 باور کنید که در سه سال و نیم زندگی در هلند، هنوز که هنوز است در خانه یک هلندی، یخچال ساید بای ساید ندیده ام!

 نه در خانه رییس دانشکده، نه مدیر گروه، نه استاد ،نه صاحبخانه، نه همسایه و نه جای دیگر!....

 

شاید باورش برای ما که داخل کشور هستیم بسیار سخت باشد وقتی اینجا( در هلند)می بینی که دختر و پسری که میخواهند زندگی اولیه شان را شروع کنند ، اولا اینگونه نیست که تمام وسایل زندگی را آن هم از چند نوع و چند دست داشته باشند بلکه تنها وسایل ضروری زندگی را ابتدای زندگی خرید می کنند و بعد کم کم با گذشت زمان وسایل دیگرشان را خودشان تهیه می کنند و جالب تر آنکه برخی لوازم ضروری زندگی برای شروع زندگی را حتی دست دوم تهیه می کنند مانند ماشین لباسشویی.

مهمانی و عروسی هایی هم که برگزار می شود بسیار بسیار ساده است. اینگونه نیست که کمر پدر و مادر خانواده عروس و داماد برای شب عروسی بشکند!

 در هلند و برخی کشورهای دیگر، عروس و داماد ضمن دعوت نزدیک ترین افراد و اقوام شان، ازدواج شان را در کلیسا و بعد در شهرداری ثبت کرده و بعد به یک رستوران رفته و تمام مراسم عروسی را به همان شام رستوران ختم می کنند آنهم نه برای دویست و پنجاه یا پانصد نفر مهمان بلکه نهایت سی

یا چهل نفر که این هم خیلی دست بالا اشاره کردم!....

 

حالا تصورش را بکنید که یک دختر و پسر در ایران بخواهند زندگی شان را با برخی وسایل دست دوم شروع کنند!!

 باور کنید این ریخت و پاشی که در زندگی های ایرانی مرسوم و معمول شده در اروپا و به ویژه هلند مرسوم و معمول نیست بلکه عجیب و غیرمنطقی است!...

 بله این داستان تجمل گرایی و مصرف زدگی و چشم و هم چشمی ماست! شاید جهان سومی بودن یعنی همین!



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:42 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود،

زردآلو هر کیلو 2000 تومن،

هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن.

یکی پرسید چرا هسته اش ازخود زردالو گرونتره؟؟؟

 

فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.

مرد كمي فكر كردُ گفت، یه کیلو هسته بده .

 

خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد با خودش گفت:

 

چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود

رفتُ همين حرف رو به فروشنده گفت

فروشنده گفت: بــــــله ،

نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!!

چه زود هم اثر کرد

 

علی اکبر دهخدا



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:40 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

همانظور که سلمان رشدی و شاهین نجفی رامی شناسید اوشخصیتی این چنینی است این روزها سالروز از دنیا رفتن اوست

 کسی که در توهین به اسلام و مقدسات از چیزی فروگذار نکرد و متاسفانه هنوز هم کتابهایش در دسترس هست.

این ملعون به پیامبر اعظم (ص)، حضرت امیر(ع)، حضرت زهرا (س) و امام حسین(ع) توهین های شرم آوری کرد که بی ادبی او به ساحت حضرت صدیقه زهرا(س) قابل بیان نیست!

 از آنجایی که هدایت بین شبه روشنفکران محترم است و برای بسیاری از مردم ومتدینین ناشناخته، این خطوط را بخوانید و به اطلاع دیگران هم برسانید:

 چندی پیش سید علی موسوی گرمارودی گفت: شرم می‌کردم از خودم اگر بر صادق هدایت لعنت نمی‌فرستادم. خداوندا صادق هدایت را لعنت کن.

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:40 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

شهیدی بود که همیشه ذکرش این بود، نمی دونم شعر خودش بود یا غیر...

 یابن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت مرادر کفن کن.

 

از بس این شهید به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) علاقه داشت به دوست روحانی خود وصیت می کند.

اگر من شهید شدم دوست دارم در مجلس ختم من تو سخنرانی کنی...

روحانی می گوید: ما از جبهه برگشتیم وقتی آمدیم دیدیم عکس شهید را زده اند.

پیش پدر و مادرش آمدم گفتم: این شهید چنین وصیتی کرده است

آیا من می توانم در مجلس ختم او سخنرانی کنم؟ و آنان اجازه دادند...

در مجلس سخنرانی کردم بعد گفتم ذکر شهید این بوده است:

یا بن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت مرا در کفن کن

وقتی این جمله را گفتم ، یک نفر بلند شد و شروع کرد فریاد زدن .

وقتی آرام شد گفت: من غسال هستم

دیشب آخرهای شب به من گفتند یکی از شهدا فردا باید تشییع شود و چون پشت جبهه شهید شده است باید او را غسل دهی

وقتی که می خواستم این شهید را کفن کنم دیدم

یک شخص بزرگواری وارد شد گفت: برو بیرون من خودم باید این شهید را کفن کنم.

من رفتم در وسط راه با خود گفتم این شخص که بود و چرا مرا بیرون کرد؟؟؟

با عجله برگشت و دیدم دیدم این شهید کفن شده

و تمام فضای غسالخانه بوی عطر گرفته بود.

از دیشب نمی دانستم رمز این جریان چه بود.اما حالا فهمیدم ...نشناختم...

 

منبع: کتاب روایت مقدس صفحه ۹۶ به نقل از نگارنده کتاب "میر مهر" حجه الاسلام سید مسعود پور اقایی



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:39 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

ﺍﯾﻤـــﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ . . .

ﮐــﻪ ﻗﺸﻨـﮕـﺘــﺮﯾﻦ ﻋﺸــﻖ

ﻧﮕــﺎﻩ ﻣﻬــﺮﺑـــﺎﻥ ﺧــﺪﺍﻭﻧـــﺪ ﺑـﻪ ﺑﻨـﺪﮔـﺎﻧـﺶ ﺍﺳــﺖ . . .

ﺯﻧـــﺪﮔــﯽ ﺭﺍ ﺑـــﻪ ﺍﻭ ﺑﺴــــﭙﺎﺭ . . .

ﻭ ﻣﻄـﻤﺌـــﻦ ﺑـــﺎﺵ ﮐﻪ ﺗــﺎ ﻭﻗﺘـــﯽ ﮐــﻪ ﭘﺸﺘــﺖ ﺑــﻪ ﺧـــﺪﺍ ﮔــﺮﻡ ﺍﺳــﺖ

ﺗﻤـــﺎﻡ ﻫــﺮﺍﺱ ﻫـــﺎﯼ ﺩﻧﯿـــﺎ ﺧـﻨـــﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﺍﺳــﺖ..

خدایا عاشق آرامش اسمتم..

در این شبهای ملکوتی دعامیکنم همیشه امضای خدا پای حاجتاتون باشه....



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:37 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

شما ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭙﯽﮐﻪ ﺗﻮ خیابون ﻣﻨﻮ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ!ﺑﺒﯿﻦ ﻋﺰﯾﺰﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮَﻣﻪ ﻋﻘﻠﻢ ﻧﻤﯿﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﺎ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺗﺮِ!

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭﻡ ﮐﻮﻟﺮ ﮔﺎﺯﯼ ﺭﻭﺷﻦ ِ...

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﮔﺮﻣﻪ! ﺍﺻﻦ ﺩﺍﻏﻪ ! ﻻﮎ ِﻗﺮﻣﺰ ﻧﻤﯿﺰﻧﻢ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﻡ ﻻﮎ ﭼﯽ ﭼﯿﻪ ﻫﺎ!

ﺑﯿﺎ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺑﺒﯿﻦ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯽ ﻻﮎ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ ! ﺧﻮﺑﻢ، ﺑﻠﺪﻡ ﺑﺰﻧﻢ

ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ، ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻧﺘﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭ ﺗَﻨَﻤﻪ ﺯﺷﺘﻪ، ﻧﭻ! ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﭘﻮﻝ ﻣﺎﻧﺘﻮﻣﻮ ﺩﺍﺩﻡ! ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺑﯿﻨﯿﺶﺣﺎﻻ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻫﯿﭽﯽ..ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺸﮑﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﮔﺮﻭﻥ ﺷﺪﻩ؟؟

ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺘﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﺳﺮ ﻧﮑﺮﺩﻧﺶ ﺑﻪ ﺻﺮﻓﻪ ﺗﺮﻩ

ﺍﮔﻪ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻝ ﻣﯿﺨﺮﯼ ۵ ﺗﻮﻣﻦ٬ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺎﻝ ﺑﺨﺮﻡn ﺗﻮﻣﻦ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭ ﻭﺣﺮﺍﺭﺕ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﭼﺮﻭﮎ ﻧﺸﻪ!

ﮐﻪ ﺑﺎﻓﺘﺶ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﻟﺒﻪ ﺍﺵ ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺍﯾﺴﻪ

ﺑﺒﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻭ ﮐﯿﻒ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻗﺮﻣﺰﻡُ ﺑﺎ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻭﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺳﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻏﺭﻭﺭِ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡﻭ ...

ﺍﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﻦ ﺭﻭﯼ ﺩﻟﻢ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﯾﻪ " ﺧﺎﻧﻢ ﭼﺎﺩﺭﯼ" ﺑﺎﺷﻢ ...

ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎﺷﻢ

چون بهم ثابت شده ک هرچی تنگتر بپوشم بالاتر نیستم...بلکه کالاترم....چون یادگرفتم جنس ارزون مشتری زیادداره.



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:36 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

شب عملیات با سید داشتم حرف می زدم.

یهو رفت کنار؛ رو به صحرا، پلاک شو در آورد انداخت تو صحرا!

داد زدم: " سید چیکار می کنی؟ الان شهید می شی، بعد جنازت بر نمی گرده؟! "

گفت: " دارم شهوت شهادت رو تو خودم می خشکونم. "

من که تعجب کردم، گفتم: " شهوت شهادت دیگه چه صیغه ایه؟ "

گفت: " الان داشتم فکر می کردم می رم شهید می شم. بعد برام یه مجلس خوب می گیرن!

خوشحال شدم.

ولی من دارم واسه خدا می رم میدون. اینا که به خاطر خدا نیست.

برای همین دارم شهوت شهادت رو می کُشم ... "

... هنوز هم جنازه ی سید بر نگشته



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:35 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران