این روزها تمام تنم درد می کند

مانند فاطمه بدنم درد می کند

گفتم حسین بر کفنم جوشنی نوشت

در دست بی کفن کفنم درد می کند

زین خجلتی که می کشم از شیر خوردنم

در پیش زینبم دهنم درد می کند

من اهل یثربم دلم آنجاست زیر خاک

بیچاره دل که در وطنم درد می کند

زهرای سوخته به تن من حلول کرد

باور کنید پیروهنم درد می کند

یا زینبی که می کشم از دست کوفیان

چون سنگ خورده ها دهنم درد می کند


محمد سهرابی



تاريخ : سه‌شنبه 16 تیر 1394 | 01:21 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

روزی آقارسول اکرم(ص) در یکی از جنگ ها از مولا علی بی خبربود وفرمودند که هرکس خبر سلامتی علی(ع)را بیاوردهر حاجتی داشته باشد برآورده میکنم .
 سلمان مولا علی(ع) را پیدا کرد وداستان را بازگو کرد وخواست که سریع برگردد که امام علی(ع)گفت سلمان چیز گران بها از رسول اکرم(ص) بخواه .واینطور درخواست کن :یا رسول خدا زمانی که به معراج رفتی خداوند سه هزار کلمه را بعنوان رمز بین خود وشما آموخت ،هزار کلمه بعنوان آموزش به امت خویش،هزار کلمه بعنوان آموزش به اولیاء الله وهزار کلمه رمز بین خود وخداوند من یکی از اون هزار کلمه رمز بین خداو رسولش(ص) رامیخواهم .سلمان آمد وخبر سلامتی مولا داد و.درخواستی که علی(ع)به اوآموخته بود را بیان کرد .رسول اکرم (ص) فرمودند:
سلمان این حرف تو نیست حرف علیست باشد میگویم .سلمان یک کاسه پرازآب ویک سوزن بیاور .
بعد رسول اکرم(ص) سوزن را درون کاسه پرازآب کرد ودرآورد ،پرسید سلمان بر نوک سوزن چه میبینی ؟.
سلمان پاسخ داد اندکی رطوبت .
بعد رسول اکرم(ص) فرمود که سلمان به خداقسم فردای قیامت هر کس به اندازه این رطوبت حب علی در دل داشته باشد در آتش جهنم نمی سوزد .
این است جایگاه مولا
به حال سجده بیفتم به احترام علـــــــــــــــــــــــی
خوشا دمی که بمیرم به زیر گام علـــــــــــــــــــــــی
به گنبد و به ضریح و به حرمت نجفش
علــــــــــــــــــــی امام من است و منم غلام
علـــــــــــــــــــی



تاريخ : سه‌شنبه 16 تیر 1394 | 01:20 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)


استاد پناهیان:

ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺒﯿﺐ‌ﺑﻦ ﻣﻨﺘﺠﺐ ﻭﺍﻟﯽ ﺷﻬﺮ ﯾﻤﻦ ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﯿﻦ عليه السلام ﺑﻪ ﺧﻼ‌ﻓﺖ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺎﻣﻪ‌ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ
ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺣﺒﯿﺐ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺘﺎﻧﺪﺍﺭ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﻤﺎﻥ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ براین منسب باقی میگذارم.

ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﯿﻌﺖ ﺑﮕﯿﺮ ، ﺍﺯ بین ﻣﺮﺩم دﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ به عنوﺍﻥ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ,ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﯾﻨﺪ.

*ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻣﻦ ﻭﯾﮋﮔﯽ‌ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﻢ *

ﻣﯽ‌ﻓﺮﻣﺎﯾﺪ ﮐﻪ «ﻭﺃﻧﻔﺬ ﺍِﻟَﯽَ ﻣﻨﻬﻢ ﻋﺸﺮﺓ» ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺖ

**ﺁﺩﻡ‌ﻫﺎﯼ ﺻﺎﺣﺐ ﻧﻈﺮ، ﻋﺎﻗﻞ، ﻣﻄﻤﺌﻦ، ﺷﺠﺎﻉ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺖ **

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 16 تیر 1394 | 01:16 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﺩﻭ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﺮ ...
ﺧﻮﺩﻣﺤﻮﺭﯼ ﻭ ﻏﺮﻭﺭ
ﮐﻪ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﻣﯽ ﭘﺎﮐﯿﻢ ﺭﺍ.
ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ﺩﻭ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺍﺭﺗﻘﺎﺀ ﺑﺒﺨﺶ ...
ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻭ ﺻﺒﺮ
ﮐﻪ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﺩﻭﻣﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ..
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺩﻭ ﭼﯿﺰ ﻣﺒﺘﻼ ﻧﮕﺮﺩﻡ
ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻭ ﻧﺎﺳﭙﺎﺳﯽ
ﮐه ﺍﻭﻟﯽ ﭘﺎﮐﯽ ﺟﺴﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻭ ﺩﻭﻣﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭﻭﻥ ﺭﺍ ..

ﺍﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭﺍ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﻢ ..



تاريخ : سه‌شنبه 16 تیر 1394 | 01:14 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

نقشه انگلیسی بدست آخوند انگلیسی:
جمعه آخر ماه مبارک رمضان روز "یاری عسکریین"!!!!!! در مقابل روز قدس!!!!!
 جالبه اینها این روز رو در مقابل روز قدس که امام خمینی تعیین فرمودند قرار دادند تا روز قدس رو تضعیف کنند و جالبتر اینکه فرزندان خمینی با جان دادن دارن سامرا رو حفظ میکنن و طیف شیرازی ها همش دارن شعار میدن....



خواستند یوسف را بکشند یوسف نمرد
خواستند آثارش را از بین ببرند ارزشش بالاتر رفت
خواستند او رابفروشند که برده شودپادشاه شد
خواستند محبتش از دل پدرخارج شود محبتش بیشتر شد
از نقشه های بشر ناراحت مشو
چرا که اراده خداوند بالای هر اراده ای است.



تاريخ : سه‌شنبه 16 تیر 1394 | 01:13 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

شاید زیبائی زندگی این باشد که:

ندانی و دعایت کنند نبینی و نگاهت کنند....

نشنوی و صدایت کنند...

نفهمی و دوستت داشته باشند......
.
.
آری این است مــــــــــــرام امام و مولای من و تو .....

چه کرده ایم برای آمدنش ؟!؟؟؟ حداقل دعا کنیم این روزها برای دلش؛

آخــر او عزادار است... آجرک الله یا مولای........



تاريخ : سه‌شنبه 16 تیر 1394 | 01:08 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺍﯾﻰ ﺑﻴﻦ ﺷﻴﻌﻪ ﻭ ﻭﻫﺎﺑﻴﺖ ﺗﺸﮑﻴﻞ ﺑﺸﻮﺩ.

ﻭﻫﺎﺑﻴﺖ ﺻﺪﻧﻔﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺷﻴﻌﻪ ﻫﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﺷﻴﻌﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﺗﺄﺧﻴﺮ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﺪ.

ﺩﺭﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.

ﻭﻫﺎﺑﻴﻮﻥ ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻔﺸﺖ ﺭﺍﺯﻳﺮﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻰ؟

ﺷﻴﻌﻪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺧﺮ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻭﻫﺎﺑﻲ ﻫﺎ ﮐﻔﺶ ﻣﻰ ﺩﺯﺩﻳﺪﻧﺪ.

ﻭﻫﺎﺑﻴﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺩﺭﺯﻣﺎﻥ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻭﻫﺎﺑﻴﺘﻰ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻔﺶ ﺑﺪﺯﺩﺩ.

ﺷﻴﻌﻪ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ . ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﻰ ﮐﻨﻴﺪ ﮐﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﺷﻤﺎ ﺑﺪﻋﺖ ﺍﺳﺖ.

در حالیکه پیامبر (ص) فرمودند :

یا علی! انت و شیعتک فی الجنة .

(المعجم الاوسط،جلد 8،صفحه 352)



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:56 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

امیرالمومنین علی ( علیه السلام ) بالای بام خانه خرما تناول می کرد و در آن زمان حضرت در سنین جوانی بود ، سلمان ( رضوان الله علیه ) در حیاط آن خانه لباس خود را می دوخت ، حضرت دانه خرمائی به طرف او رها کرد .

 

سلمان گفت : ای علی (علیه السلام ) با من شوخی میکنی در حالی که من پیرمرد و شما جوان و کم سن و سال هستید ؟

 

علی ( علیه السلام ) فرمودند : ای سلمان ، مرا از نظر سن و سال کوچک و خودت را خیلی بزرگ خیال کرده ای ؟ قصه دشت ارژن را فراموش کرده ای ؟ چه کسی تو را در آن بیابان که گرفتار شیر درنده شده بودی نجاتت داد ؟

 

سلمان با شنیدن این کلمات از امیرالمومنین ( علیه السلام ) به وحشت افتاد و عرض کرد : از کیفیت آن جریان برایم بگوئید .

 

علی ( علیه السلام ) فرمودند :

 

تو وسط آب ایستاده بودی و از شیری که در آنجا بود می ترسیدی ، دست ها را به دعا بلند کردی و از خداوند متعال نجات خود را طلبیدی ، خداوند هم دعایت را اجابت و مرا به فریاد تو رساند . من هم آن اسب سواری هستم که زره او بر روی شانه اش و شمشیرش به دستش بود و ضربه ای بر آن شیر وارد کردم که او را دو نیم کرد و تو خلاص شدی .

 

سلمان عرض کرد : نشانه دیگری در آنجا بود برایم بیان فرمائید .

 

حضرت دست به آستین برد و یک شاخه گل تازه بیرون آورد و فرمود : این همان هدیه تو است به آن اسب سوار ! سلمان با دیدن آن گل بیشتر دچار حیرت و سرگردانی شد با عجله خدمت رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) شرفیاب شد و عرض کرد ای رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) من اوصاف شما را در انجیل خواندم و محبت شما در دلم جای گرفت ، همه ادیان غیر از دین شما را رها کردم و آن را از پدرم مخفی نمودم تا سرانجام متوجه شد و نقشه کشتن مرا کشید ولی دلسوزی او نسبت به مادرم مانع می شد و دائما چاره ای در قتل من می اندیشید و مرا به کارهای سخت و دشوار وادار می کرد ، تا اینکه فرار کردم ، به محلی به نام دشت ارژن رسیدم در آنجا ساعاتی استراحت کردم احتیاج به آب پیدا کردم لباس های خود را بیرون آوردم و داخل رود خانه ای که در همان نزدیکی بود رفتم . ناگهان شیری آمد و روی لباس های من ایستاد . وقتی او را دیدم به وحشت افتادم و از خداوند متعال نجات خود را درخواست نمودم که ناگاه اسب سواری پدیدار شد و با یک ضربه شیر را به دو نیم کرد .

 

من از آب بیرون آمدم لباس به تن کردم و خودم را بر رکاب اسبش انداختم و آن را بوسیدم و چون فصل بهار بود صحرا و اطراف رودخانه پر از گل و سنبل بود شاخه گلی گرفتم و به او هدیه کردم و تشکر نمودم .چون گلها را گرفت از چشمان من ناپدید گشت و اثری از او ندیدم ، از این جریان بیش از صد سال می گذرد و من این قصه را برای احدی نگفته ام امروز علی ( علیه السلام ) تمام آن قضیه را بیان فرمود و همان شاخه گل را به من نشان داد ؟

 

رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) فرمودند :

 

ای سلمان ، هنگامی که مرا به آسمان بردند تا جائیکه جبرائیل توقف نمود و من تا کنار عرش الهی بالا رفتم در حالی که پروردگارم بدون واسطه با من سخن گفت ...

 

وقتی سفر معراج تمام شد و من به زمین برگشتم علی ( علیه السلام ) بر من وارد شد و پس از عرض سلام و تبریک به خاطر الطاف و عنایاتی که خداوند متعال در این سیر ملکوتی به من نموده از تمام گفتگوهای من با پروردگارم خبر داد .

 

بدان ای سلمان ، هر کدام از انبیاء و اولیاء از زمان حضرت آدم ( علیه السلام ) تا کنون که گرفتار شده است علی ( علیه السلام ) او را از گرفتاری نجات داده است .

 

نفس الرحمان صفحه ۲۷ ، محدث نوری

القطره جلد ۱ ، آیت الله علامه سیداحمد مستنبط ، صفحه ۲۸۲



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:54 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

فردی به مدت چندین سال شاگرد نقاش بزرگی می شود و تمامی فنون و هنر نقاشی را فراگرفت .روزی استاد به او گفت :

 دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم .

 

 شاگرد با تشکر از استاد خداحافظی کرد ورفت . روز بعد فکری به سرش رسید . سه روز تمام وقت صرف کرد و یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در شلوغ ترین میدان شهر قرار داد و مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند .

 غروب که برگشت، دید که تمامی تابلو علامت خورده است . بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد و از وی گله مند شد . استاد شرح ماجرا را پرسید و او دقیقا بازگو کرد .

 

 استاد به او گفت :

آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟

 شاگرد نیز چنان کرد . استاد آن نقاشی را در همان میدان شلوغ شهر قرار داد، ولی این بار رنگ و قلم را در کنار آن تابلو قرار داد، اما متنی که در کنار آن نوشت، این بود: از رهگذران خواهش می کنیم اگر جایی از نقاشی اشکال و ایرادی دارد، با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید.

 

 غروب برگشتند و دیدند تابلو دست نخورده است. این تابلو یک هفته در آنجا بود، ولی هیچ کس هیچ نکته ای را اصلاح نکرد؛ حتی صاحب نظران در رشته نقاشی . استاد به شاگرد گفت: حالا فهمیدی که من همه چیز را به تو آموزش داده ام، اما نکته مهم تر از همه این که تمام مردم می توانند انتقاد کنند، ولی کسی پیدا نمی شود که اصلاح کند!!



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:53 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

حتما شما هم این مصرع زیبا را زیاد شنیده اید ولی بقیه شعر را خیلی ها نمی دانند و شاعر آن را نمی شناسند .

این شعر از آقای دکتر محمود اکرامی فر هست . ایشون مجموعه شعری دارند به نام دریا تشنه است .
...این سروده زیبا را تقدیم می کنم به همه شیفتگان مولا أمیرالمؤمنین علی علیه السلام .

.... از بیابان بوی گندم مانده است
عشق روی دست مردم مانده است

باز هم یک روز طوفان می شود
هر چه می خواهد خدا آن می شود

می روم افتان و خیزان تا غدیر
باده ها می نوشم از جوشن کبیر

آب زمزم در دل صحرا خوش است
باده نوشی از کف مولا خوش است

فاش می گویم که مولایم علیست
آفتاب صبح فردایم علیست

هر که در عشق علی گم می شود
 مثل گل محبوب مردم می شود

تا علی گفتم زبان آتش گرفت
پیش چشمم آسمان آتش گرفت

آسمان رقصید و بارانی شدیم
موج زد دریا و طوفانی شدیم

بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد
عشق ما را باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند
عشق آمد قطره ها دریا شدند

از سکوت و گریه سرشارم علی
تا همیشه دوستت دارم علی



تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 16:51 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران