«ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ؛ سوگند به قلم و آنچه مینویسند.» ... به نام خداوند لوح و قلم - حقیقت نگار وجود و عدم - خدایی که داننده ی رازهاست - نخستین سرآغاز آغازهاست ... وبگاه پیک ایران با محوریت موضوعات مختلف در شبکه های اجتماعی بنا شده و هدف اصلی آن اشتراک گزاری اطلاعات برای استفاده شما عزیزان میباشد. ... مرحبا ای پیکِ مشتاقان بگو پیغام دوست / تا کنم جان از سرِ رَغبت فدای نام دوست! حافظ
يه روز يه تركه:
یه روز یه ترکه نابغه والیبال جهان میشه:
سعید معروف!
یه روز يه تركه بوئينگ ٧٢٧ رو بدون چرخ دماغه بسلامت فرود آورد: كاپيتان شهبازى!
یه روز یه ترکه ميره جبهه، بعداز يه مدت فرمانده ميشه، وقتى بهش ميگن برادرت شهيد شده، و سمت عراقيها مونده، اجازه بده بريم بياريمش،
ميگه كدوم برادرم؟
اينجا همه برادرهای من هستن!
اون تركه بعداً خودشم به خيل برادرهاى شهيدش پیوست:
شهید باکری!
یه روز يه تركه اولين عمل جراحی قلب و كليه رو تو ايران انجام داد و جايزه بهترين پزشک دنیارو گرفت:
پروفسور جواد هيئت!
یه روز يه تركه اولين دانشگاه هفت زبانه ی دنیارو راه انداخت:
ربع رشيدى!
یه روز يه تركه لباسهاشو تو سرماى آذربايجان وخطر برخورد قطار، آتش زد تا قطارى با مسافرهاش سالم بمونن:
دهقان فداكار!
یه روز يه تركه اولين بار مدرسه ای براى لال ها و كرهای ایران بنيانگذارى كرد:
باغچه بان!
یه روز يه تركه:
بابک خرمدین بود،
شهريار بود،
ستارخان بود،
باقرخان بود،
که براى هميشه مرد بودن!
از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتارانسان چیست؟ پاسخ داد:
ازکودکی خسته میشود،برای بزرگ شدن عجله میکندوسپس دلتنگ دوران کودکی خودمیشود!
ابتدابرای کسب مال وثروت ازسلامتی خودمایه میگذارد،سپس برای بازپس گرفتن سلامتی ازدست رفته پول خودرا خرج میکند.
طوری زندگی میکندکه گویی هرگز نخواهدمردىبعد طوری میمیردکه گویی هرگززندگی نکرده است!
آنقدربه آینده فکرمیکند که متوجه ازدست رفتن امروزخودنیست،درحالیکه زندگی گذشته یا آینده نیست،بلکه زندگی همین حالاست...
دو چیز شما را تعریف میکند:
بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید
و نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید . . .
--
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛
یکی دیروز و یکی فردا .
--
دو شخـص به تـو می آمـوزد:
یکی آمـوزگـار، یکی روزگـار
اولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت
--
آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن
--
رابطه ها در دو حالت قشنگ ميشن:
اول پـيـدا كـردن شـبـاهت ها
دوم احترام گذاشتن به تفاوتها
--
همه يادشون ميمونه باهاشون چيكار كردى،
ولـى يادشون نميمونه براشون چـكار كردى
ﭼﻮﭘﺎنیﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ بپرد نشد که نشد.
ﺍﻭ میﺩﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ ﮔﻠﻪﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ .
ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥﺑﮕﺬﺭﺩ … ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪند .
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪﮔﻔﺖ :
ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ .
ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ .
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ
ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ “ ﺧﻮﺩ ” ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ
ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭﺧﻮﻥ “ ﺧﻮﺩ ” ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨﻨد
ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺎﺭﯼﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺷﮏ ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺟﺰﻭ ﻏﻮﺍﺹﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺧﻂ ﺷﮑﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﮎ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﯽﺷﺪ . ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﺪ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ، ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﯼ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ .
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺷﺪﻡ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺍﯾﻦﺑﺎﺭﻩ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﯾﺎ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻟﺰﻭﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺎﺯﺭﺳﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﮑﻨﺪ ﺧﺪﺍﯼ ﻧﺎﮐﺮﺩﻩ، ﻓﺮﺳﺘﻨﺪﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮﺩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﻫﻢ ﺑﯽ ﺷﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﮐﻢ ﻫﻮﺷﯽ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﭘﺮﺳﺶ ﮔﺮ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﯾﮏ ﺷﺐ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﻋﺎﯼ ﺗﻮﺳﻞ، ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﻟﻪﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻗﻄﻊ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺷﺪ . ﺍﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯽﮐﺮﺩ . ﻣﯽﮔﻔﺖ : » ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ! ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺍﯾﻦﻫﺎ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺍﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺮﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯽ ... ﻣﻦ
ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺳﺮﻡ ﮐﻨﻢ؟ ﺍﯼ ﺧﺪﺍ !»
...
...
...
ادامه مطلب
ایشان نخستین دوشیزه ای بودند که به ازدواج خاتم الانبیا(صلی الله علیه وآله وسلم درآمدند
اما مغرضین چون میخواستند این فضیلت را از آن عایشه معرفی کنند، دو شوهر برای ایشان تراشیدند تا حضرت خدیجه(سلام الله علیها) را بیوه زن 40ساله معرفی کنند.
اسناد:
1-ابوالقاسم علی بن احمد کوفی-نوه موسی مبرقع، نواده امام جواد(سلام الله علیه)، متوفای 352 ق، در الاستغاثه، ج1، ص70
در این رابطه مینویسد:
"بی گمان حضرت خدیجه(سلام الله علیها) بجز رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) با احدی ازدواج نکرد"
2-ابن شهرآشوب در مناقب ال ابیطالب، ج1، ص206
از چهار چهره برجسته جهان تشیع و تسنن
(بلاذری در انساب الاشراف،،، ابوالقاسم کوفی،،،
سید مرتضی علم الهدی در الشافی،،،
و شیخ طوسی در تلخیص الشافی)
روایت کرده که فرموده اند:
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) هنگامی با حضرت خدیجه(سلام الله علیها) ازدواج کرد که وی دوشیزه بود.
3-حسین بن حمدان خصیبی در الهدایه الکبری، ص40، با صراحت و قاطعیت مینویسد:
بجز رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هرگز احدی افتخار همسری خدیجه(سلام الله علیها) راپیدا نکرد، چنانکه تا خدیجه(سلام الله علیها) زنده بود پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) همسر دیگری برنگزید.
دوستان در تبليغ اين امر مهم و ظلمي كه به حضرت خديجه كبرى سلام الله عليها شده كوشا باشيم و سبب شويم عامه شيعه بدانند آن چه گفته مي شود از سن و ازدواج حضرت ظلم وتوهمي بيش نيست.
خشنودی حضرت
ام المومنین حضرت خدیجه(سلام الله علیها) صلوات
نماز ظهر تمام شد و آقا به پشت تریبون رفتند؛ نمازگزاران همانطور منظم در صفوف نشسته بودند. سخنران مقدمهای میچیند تا به اینجا میرسد که امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده.
فردی با قد متوسط، موهای فر و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با تهریش مختصر که آن روزها کلیشهی چهرهی خیلی از جوانان بود، ضبط صوت به دست خودش را به تریبون رساند. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران! دستش را گذاشت روی دکمهی Play؛ شاسی مثل حالت پایان نوار، تق تق صدا کرد و روشن نشد.
به دقیقه نکشید که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا گفتند: آقا این بلندگو را تنظیم کنید! بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند. (صوت آقا: "در زمان امیرالمؤمنین، زن در همهی جوامع بشری- نه فقط در میان عربها- مظلوم بود. نه میگذاشتند درس بخواند، نه میگذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسایل سیاسی تبحر پیدا بکند. نه ممکن بود در میدانهای..." انفجار!)
سخنران که رو به جمعیت و پشت به قبله بود، با یک چرخش 45 درجهای به طرف چپ جایگاه افتاد. اولین محافظ خودش را به بالای سر آقا رساند و با توجه به کوچک بودن محیط مسجد، ایشان را به تنهایی بیرون برد.
عمل تا آخر شب طول کشید اما دیگر نمیشد درمان را همانجا ادامه داد. کنترل آن بیمارستان کار مشکلی بود. تنها بیمارستانی هم که میشد بعد از عمل مراقبتهای لازم را به عمل آورد، بیمارستان شهید رجایی یا قلب سابق بود؛ که آن موقع رئیسش دکتر میلانینیا بود.
هلیکوپتر خبر کردند. نمیشد بیمار را از وسط ازدخام مردم نگران کشید بیرون. محافظ پشت بیسیم گفته بود: "صدمه به قلب ایشان وارد شده". رادیو هم اعلام کرده بود جراحت به قلب آیتالله خامنهای رسیده. مردم متوجه شدند که ممکن است قلب ایشان از کار افتاده باشد؛ آمده بودند و میگفتند "قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید!" با هزار ترفند، هلیکوپتر را وسط میدان نشاندند. تا بیمارستان دو بار مونیتور وضعیت نبض، خط ممتد نشان داد... آقا لولهی تنفس داشتند و نمیتوانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمیکند. اولین چیزی که نوشتند- با دست چپش- دو سؤال بود: همراهان من چطورند؟ مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟ .
.
.
6 تیر سالروز حادثه ترور نافرجام مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای است.
اقا جان ماهم امروز اماده ایم که اگر قلب مان را خواستید هدیه کنیم.
.
.
***اللهم احفظ قائدناو نائب امام زماننا؛ امام سید علی حسینی خامنه ای***
.
.
پ ن:دستت اما حکایت دارد
رحم الله عمی العباس
کلاه قرمزی..:بریم بازی..
پسرخاله..:دلم اخ شده..
کلاه قرمزی..:چند بار گفتم از ادما خوراکی نخر...اونا به همخون خودش رحم نمیکنن...به منو تو رحم کنن.. چرا رفتی کیک تاریخ گذشته خوردی...مینداختیش دور...
پسرخاله..:مینداختمش دور...مورچه ها میخوردن،مسموم میشدن...به مورچه که نمیشه"سرم"وصل کرد...!
حسودیم میشه به دنیای این عروسکا....
آهای ادما...:
بی گمان زندگی باید همین باشد...
"گر نباشد مهربانی باید از دنیا گذشت..."
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. به زودی برمیگردیم...»
...
...
...
ادامه مطلب
نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده میشد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند نگاهی از سر غرور انداخت.
عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بیدلیل مغرور نشو! اینها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمیآمدند و «علی» را انتخاب میکردند.
معاویه» برافروخت. «عمروعاص» قول داد که حماقت نمازگزاران را ثابت میکند.
پس از نماز، بر منبر رفت و در پایان سخنرانی گفت: از رسول خدا شنیدم که هر کس نوک زبان خود را به نوک بینیاش برساند، خدا بهشت را بر او واجب مینماید و بلافاصله مشاهدهکرد که همه تلاش میکنند نوک زبانِشان را به نوک بینیِشان برسانند تا ببینند بهشتیاند یا جهنمی؟
عمروعاص» خواست در کنار منبر حماقت جمعیت را به «معاویه» نشان دهد، دید معاویه عبایش را بر سر کشیده و دارد خود را آزمایش میکند و سعی میکند کسی متوجه تلاش ناموفقش برای رساندن نوک زبان به نوک بینی نشود.
از منبر پایین آمد در گوش «معاویه» نجوا کرد: این جماعت احمق، خلیفه احمقی چون تو میخواهند، علی» برای این جماعت حیف است!