بعد از آنكه حضرت على عليه السّلام را در شب 19 ماه رمضان سال چهلم هجرت ، مضروب ساختند و آن حضرت در روزهاى آخر عمر شريف اش ، در بستر خوابيده بود، گاهى چشمهايش را باز مى كرد و مى فرمود:

« سَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى : هر چه مى خواهيد از من بپرسيد، قبل از آنكه از ميان شما بروم »

صعصعة بن صوحان ، يكى از حاضرين بود، عرض كرد:

يا اميرالمؤ منين ! آيا شما افضل هستيد يا حضرت آدم عليه السّلام

آقا، چشمهاى مبارك خويش را گشوده و فرمود:

 

« انسان خوب نيست از خودش تعريف كند، امّا براى اينكه ، نعمتهاى الهى را در حق خودم اظهار كرده و نوعى شكرگزارى كرده باشم ؛ جواب ترا مى گويم : خداوند متعال آدم را داخل بهشت كرد و تمام نعمتهايش را بر او مباح و حلال نمود، فقط او را از خوردن گندم مانع شد، و با وجود منع الهى ، از آن گندم خورد؛ ولى براى من ، گندم مباح بود، امّا از آن استفاده نكردم »

صعصعه عرض كرد:

 

شما افضل هستيد يا حضرت نوح ؟

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394 | 14:59 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

درباره محل دفن و قبر ابن ملجم مرادی ملعون، ماجرایی عجیب در کتاب های تاریخی معتبر ذکر شده است که نشان اوج عذاب اوست.مکان قبر ابن ملجمدرباره مکان و جایگاه قرار گرفتن قبر ابن ملجم از ابن بطوطه، سیاح معروف نقل شده است که: هنگامی که به کوفه مسافرت کردم، در غربی جبانه کوفه، در زمینی سرتاسر سفید، زمینی بسیار سیاه دیدم و از روی کنجکاوی علت آن را پرسیدم، و چون به تحقیق مشغول شدم مردم آن دیار گفتند: اینجا قبر ابن ملجم، قاتل حضرت علی (ع)، است و عادت اهل کوفه این است که هر سال هیزم زیادی در سر قبر ابن ملجم جمع می کنند و به مدت 7 روز آن ها را در این مکان می سوزانند. (رحلة ابن بطوطه: 147؛ نفائح العلام: 409؛ تقویم شیعه: 293)عاقبت شومدر تاریخ آمده است که حضرت علی (ع) در آخرین ساعات زندگی به مدارا با ابن ملجم فرزندانش را وصیت فرمود و پس از وفات امیرالمومنین علی (ع)، ابن ملجم را برای قصاص نزد امام حسن (ع) آوردند و ایشان نیز با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را قصاص فرمود و این واقعه در 21 رمضان روی داد و چنانچه مشهور است ام الهیثم دختر اسود نخعی جنازه ی او را گرفته، آن را به آتش کشید. (ارشاد، ج1: 22؛ بحارالانوار، ج42: 232، 246، 298)اما قطام دختری که لقب زیباروی کوفه را یدک می کشید عاقبتی بهتر از ابن ملجم نیافت به نحوی که آمده است بعد از کشته شدن ابن ملجم، مردم به سوی قطامِ ملعونه فاسقه هجوم آوردند و او را با شمشیر به درک فرستادند و جنازه اش را بیرون کوفه سوزانیدند.

(بحارالانوار، ج42: 298؛ انوار العلویة: 390؛ نفائح العلام: 410)

 

مسلمان شدن یک راهب با دیدن عذاب ابن ملجم!

یکی از عذاب های ابن ملجم که پس از مرگ او، از سوی خداوند نازل گردید، توسط پرنده ای صورت می گرفت، به نحوی که شیخ راوندی با استناد از حسن بن محمد، معروف به ابن رفا، در کوفه روایت کرده است: یک روز وقتی در مسجدالحرام بودم دیدم مردم در مقام حضرت ابراهیم (ع) جمع شده اند و در آن جا یک مرد نشسته بود. از مردم سؤال کردم که آن مرد کیست؟ به من گفتند: آن یک راهب است که اسلام آورده است.راوی می گوید: به او نزدیک شدم و یک پیرمرد با عبای پشمی را دیدم که در مقام حضرت ابراهیم نشسته بود و شنیدم که می گفت: من رئیس راهبان در صومعه هستم. روزی پرنده ای شبیه عقاب دیدم که یک قسمت از بدن یک نفر را از حلقومش را بیرون انداخت، پس قسمت دیگرش را بیرون انداخت تا وقتی که آن ها تبدیل به یک انسان کامل شدند. پس من از آن شخص سؤال کردم: تو چه کسی هستی؟ هیچ جوابی به من نداد. به او گفتم: تو را قسم می دهم به آن کسی که تو را آفرید، به من بگو تو چه کسی هستی؟او گفت: من ابن ملجم مرادی هستم، به او گفتم تو چه گناهی نموده ای که به طور پیوسته تکه های بدنت را این پرنده پس می اندازد و مجدد از هم جدا کرده و فرو می برد؟به من گفت: من قاتل علی بن ابی طالب هستم، و به خاطر همین خداوند این پرنده را قرار داده تا هر روز با این کار مرا عذاب نماید.راهب می گوید: در حال حرف زدن بودیم که یکباره همان پرنده آمد و آن را قطعه قطعه برداشت تا وقتی که همه ی قسمت های او را برداشت و من منتظر شدم تا وقتی که پرنده پایین آمد و آن را آورد و مجدد از بدن خود تکه های او را خارج نمود. پس از او سوال کردم: علی بن ابی طالب (ع) کیست؟ جواب داد: علی بن ابی طالب (ع) پسر عمو و وصی پیامبر اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) است.

(مدینة المعاجز، ج1: 544، حدیث 540)



تاريخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394 | 14:54 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

شبای جمعه که میشه،دلا بهونه میگیره
هر کی میاد سر یه قبر،ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر،یکی کنار مادرش
یکی کنار خواهر و،یکی پیش برادرش
امایه مادرغمگین و آرام،میاد کنار شهید گمنام
***
یه جعبه خرما برای،فاتحه خونی میاره
آروم میاد میشینه و،سر روی سنگش میذاره
میگه تو جای بَچمی،گوش بده به حرفای من
از بس که اینجا اومدم،درد اومده پاهای من
آخر نگفتی کسی رو داری،یاکه مث من بی کس و کاری
مگه تو مادر نداری،برای تو گریه کنه
غروب پنجشنبه بیاد،به قبرتو تکیه کنه
غصه نخور من مادرت،منم همیشه یاورت
نمیذارم تنها بشی،مدام میام بالا سرت
از تو چه پنهون،یه بچه دارم
چند ساله از اون،خبر ندارم
آخ که دلم برات بگه،از پسرم یه خاطره
موقع جبهه رفتنش،ساعتی که میخواست بره
از اون لباس خاکی و،از اون پیام آخرش
هرقدمی میرفت جلو،نگا میکرد پشت سرش
دیگه نیومد،رفت ناپدید شد
چشام به درب،خونه سفید شد…
دیگه از اون روز تا حالا،منتظر زنگ درم
بس که دلم شور میزنه،نصفه شب از خواب میپرم
کاشکی بود و نگاه می کرد،یزید سرش رفت بالا دار
سزای اعمالشو دید،لکه ننگ روزگار

من مطمئنم الآن اگر بود،سرگرم شادی از این خبر بود..

اون شبی که نشون میداد،صدام چشاشو بسته بود
رفتم تو فکر روزی که،دل مارو شکسته بود
روزایی که نمک میریخت،رو زخم داغ قلب پدرا
داغ برادر میگذاشت،رو جیگر برادراش
الحمدلله،دعام اثر کرد
سوی جهنم،عزم سفرکرد…


بسه دیگه خسته شدی،دوباره خیلی حرف زدم
با اینکه قول داده بودم،امابازم گریه شدم
خدانگهدار پسرم، فعلا ازت جدا میشم
شاید مسافرم بیاد، زشته تو خونه نباشم

با صد امید و آرزو،مادر مفقود الاثر
بلند شد از کنار قبر،شاید براش بیاد خبر

چند ساله مادر…،کارش همینه…
خبر نداره..،{بچه اش همینه…}



تاريخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394 | 14:48 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

فضای تو چقدر غم فزاست ای کوفه

بگو امام غریبت کجاست ای کوفه

صدای یا ابتا از خرابه ها آید

تمام شهر پر از این صداست ای کوفه

قسم به شام غریبان مرتضی، سه شب است

که سفرۀ فقرا بی غذاست ای کوفه

هنوز از جگر نخل های تو به فلک

صدای نالۀ شیر خداست ای کوفه

دل شکسته یتیمی نشسته چشم به راه

هنوز منتظر مرتضاست ای کوفه

به اشگ غربت و خون سر علی سوگند

تو را نه دوستی و نه وفاست ای کوفه

زدست مردم نامرد تو علی چه کشید

که مرگ خود ز خداوند خواست ای کوفه

چرا علی دل شب دفن شد جواب بده

مگر نه او شه ارض و سماست ای کوفه

گذشت هر چه شد، از زینبش تلافی کن

اگر چه کار تو جور و جفاست ای کوفه

بیا و بعد علی با حسین خوبی کن

که از تو خون جگر مجتباست ای کوفه

روا بود که خرابت کنند از ریشه

ز بس تو را ستم نارواست ای کوفه

ز بی وفائی و جور و جفای مردم تو

هماره ناله «میثم» به پاست ای کوفه



تاريخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394 | 14:47 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

امشب ای خالق یکتا همه را می بخشی
در شب قدر، خدایا همه را می بخشی

ای کریمی که همه ریزه خورخوان توأند
سفره ات هست مهیّا همه را می بخشی

گر چه ما غرق گناهیم ولی از سر لطف
می کنی باز مدارا همه را می بخشی

به علی،احمد و زهرا،به حسین و به حسن
تو،به این حُرمت اَسما همه را می بخشی

مِهر و کینه دو پر و بال عروج دل ماست
به تولّی و تبرّی همه را می بخشی

شیعه ی حیدر و آتش ... چقدَر بی معناست
مطمئنّم که به مولا همه را می بخشی

دست خالی نرود هیچ کسی از این جا
تو در این لیله ی احیا همه را می بخشی

آن قدر لطف و عنایت به همه داری که
نه فقط اهل دعا را همه را می بخشی

یک نفر گر که دعایش به اجابت برسد
شک ندارم که تو یکجا همه را می بخشی

به خدایی تو سوگند که در وقت سحر
وسط گریه و نجوا همه را می بخشی

پر توبه بده تا سوی تو پرواز کنم ...
تا ببینم که چه زیبا همه را می بخشی

من زمین خورده ام امّا نه شبیه عبّاس
به زمین خوردن سقّا همه را می بخشی...



تاريخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394 | 14:37 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

راوی میگه توی جبهه یه مین هایی بود که بهش میگفتن ضد تانک وقتی این مین ها منفجر میشد درجه حرارتش۱۳۰۰ بوده
فکرشو کن آب نقطه ی جوشش ۱۰۰
 آهن۱۲۰۰ اما.....
راوی میگه نمیدونستیم به مادر اون شهدا که رفتن رو مین چی بگیم!
بگیم بچه تون ..‌‌‌‌....شده؟
شهدا حلالمون کنین



تاريخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394 | 14:37 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

قایقی ساخته ام..
جنسش از راز و نیاز
بادبانش از صبر، دکلش از ایمان
در شبی مهتابی _
سفری دور و دراز، می کنم از لب دریا آغاز
دل به امواج بلا خواهم داد...
اگرم ساز مخالف زند و باد به همراهی طوفان خواهد
که مرا منصرف از راه کند
راه بیراهه کند، مضطر و درمانده کند
.. باکی نیست
من به همراه دعایی دارم
و به دل قطب نمایی دارم
و اگر در طی راه،،
به عنادی شکند زورق امید مرا گردابی
.. باز اندوهی نیست
بازوانی دارم
میزنم آب و شنا می کنم و میدانم
که «« خدایی »» دارم
** که اگر خسته شدم دست گیرد بی شک
و به ساحل برساند به یقین *



تاريخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394 | 14:36 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم،خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست

بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است؟!
باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست

شعر می خوانم برایت،واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!

وقت رفتن می شود،با بغض می گویم نرو...
پشت پایت اشک می ریزم،در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم،با یاد مهمانی که نیست...!

بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی،کار آسانی که نیست...!



تاريخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394 | 14:36 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند:
استاد، چه شده كه این‌گونه اشك می‌ريزيد؟ آيا کسی به شما چیزی گفته؟
شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: آری... یکی از لات‌های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرد.
همه با نگرانی پرسیدند: مگر چه گفت؟
 
شیخ در جواب می‌گويد: او به من گفت: شیخ جعفر، من همانی هستم که همه می‌گویند،
 آیا تو هم همانی هستی که همه می‌گویند؟!
و اين سؤال حالم را عجيب دگرگون كرد.
 
بياييد ما نيز این سؤال را از خودمان بپرسیم: آیا ما، همانی هستیم که همه می گویند..؟ *



تاريخ : چهارشنبه 17 تیر 1394 | 20:44 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

دختری یک تبلت خریده بود پدرش وقتی اورا دید پرسید اولین کاری که کردی چه بود? دختر گفت : روی صفحه اش را با برچسب ضد خش پوشاندم و روی آن یک کاور هم زدم
پدر: کسی مجبورت کرد این کار را بکنی?
دختر : نه!

پدر:به نظرت با این کارت به شرکت سازنده توهین شد?
دختر : نه اتفاقا خود شرکت توصیه میکنه کاور بزنیم

پدر:چون تبلت زشت و بی ارزش بود این کار را کردی?
دختر : نه اتفاقا این کارو کردم که ضربه بش نخوره و خراب نشه چون خیلی دوسش دارم

پدر: کاور که کشیدی زشت شد?
دختر : به نظرم زشت نشد..ولی حتی اگر زشت میشد به حفاظتی که از تبلتم میکرد می ارزید!!
پدر با نگاه محبت آمیز رو به دختر خود کرد و گفت دخترم 'حجاب' یعنی همین..



تاريخ : چهارشنبه 17 تیر 1394 | 20:44 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران