مختار :
تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟

کیان:
راه گم کردم ابو اسحاق ...
.
مختار :
راه‌بلدی چون تو که راه را گم کند ...
نا بلدان را چه گناه‌؟
.
کیان :
راه را بسته بودند ...
از بیراهه رفتم ...
هر چه تاختم مقصد را نیافتم ...
وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود...
مختار :
شرط عشق جنون است ما که ماندیم‌ ...
مجنون نبودیم ...
.
.
.
حرف دل :

نفسم سرد...
دلم خون...
ببین حال مـرا...
حـرمم دیـر شده ارباب...
دریاب مـرا ..




تاريخ : جمعه 12 تیر 1394 | 03:06 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران