ﻣﺴﺌﻮﻝ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺷﻬﺪﺍ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﭘﻴﮑﺮ ﺷﻬﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺸﻴﻊ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺧﺮﻡﺁﺑﺎﺩ ﺩﻳﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﻳﻠﻲ ﻫﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﺷﺪﻩ ، ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺩﻳﺪﻡ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﺷﻬﻴﺪ ﺟﻠﻮ ﺗﺮﻳﻠﻲ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪﻩ ،

ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟

ﮔﻔﺘﻦ : ﻫﻴﭽﻲ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺳﻢﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺭﻭ ﺍﻳﻦ ﺗﺎﺑﻮﺗﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﻧﺒﻴﻨﻢ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ ﺭﺩ ﺷﻴﺪ .

ﺑﻬﺶﮔﻔﺘﻢ : ﺻﺒﺮﮐﻦ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﺮﺳﻦ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﺷﻬﺪﺍ ﺑﺮﺷﻮﻥ ﻣﻴﮕﺮﺩﻭﻧﻦ ، ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺣﺎﻟﻴﻢ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﻴﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﺒﻴﻨﻢ .

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺑﻮﺗﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺮﭼﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻳﻪ ﮐﻔﻦ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ، ﺳﻪ ﭼﺎﺭﺗﺎ ﺗﻴﮑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻫﻲ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻣﻴﻤﺎﻟﻴﺪ ﻫﻲ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎ ...

ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺩﻳﺪﻡ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺟﻮﻥ ﻣﻴﺪﻩ ،

ﮔﻔﺘﻢ : ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺴﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺮﯾﻢ ...

ﮔﻔﺖ : ﺗﻮﺭﺍﺧﺪﺍ ﺑﺫﺍﺭ ﻳﻪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺑﮑﻨﻢ؟

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﮕﻮ ...

ﮔﻔﺖ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﺪ ﺑﺒﺮﻳﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻴﺪﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟

ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﺕ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﭼﻪ ﮐﻨﻪ ﺍﻳﻦﺩﺧﺘﺮ ، ﻣﻴﮕﻔﺖ ﮐﺎﺭﻱ ﮐﺮﺩ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻮ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ...

ﻣﻴﮕﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺳﺖﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ ، ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎﻡﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ .....



تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:16 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

شهید تورجی زاده پشت بیسیم چه خواند که حسین خرازی از هوش رفت؟!

 

خط مقدم کارها گره خورده بود خیلی از بچه ها پرپر شده بودند خیلی مجروح شده بودند . حاجی بی قرار بود اما به رو نمی آورد خیلی ها داشتند باور میکردند اینجا آخرشه، یه وضعی شده بود عجیب تو این گیر و دار حاجی اومد بیسم چی را صدا زد و گفت: هر جور شده با بی سیم تورجی زاده را پیدا کن (شهید تورجی زاده فرمانده گردان یازهرا) مداح با اخلاص و از عاشقان حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود. خلاصه تورجی را پیدا کردند.

 

حاجی بیسم را گرفت با حالت بغض و گریه از پشت بیسیم گفت: تورجی چند خط روضه حضرت زهرا برام بخون.

 

تورجی فقط یک بیت زمزمه کرد که دیدم حاجی از هوش رفت، صدا را روی تمام بیسیم ها انداخته بودند، خدا میدونه نفهمیدیم چی شد وقتی به خودمون اومدیم دیدیم بچه ها دارند تکبیر میگند؛ خط را گرفته بودند و عراقی ها را تارو مار کردند...

 

شهید تورجی خونده بوددر بین آن دیوار و در..... زهرا صدا میزد پدر..... دنبال حیدر می دوید..... از پهلویش خون می چکید...... زهرای من... زهرای من...



تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:16 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

خدایا ...

گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک

این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک

این منم که گاهی نزدیک میشوم و گاهی دور

 

خدایا ...

شنیده ام وام بدون بهره می دهی !!!

آمده ام تا وام بگیرم

من نیاز به تعمیر و بازسازی دارم‌

 

چشمانی قوی و آینده نگر می خواهم تا بتوانم آنسوی سراب سالهای دور را ببینم ...‌

شامه ای نیاز دارم تا بتواند بوی پلیدی را از پاکی تمیز دهد ...

ذائقه ای می خواهم که بتواند طعم خوش صداقت را از تلخی ریا باز شناسد ...

گوش هایی نیاز دارم که بشنوند ناگفته های انسان های تنها را ..‌‌‌.

و به پوستی ضخیم تر نیاز دارم تا بتواند ضربات شلاق روزگار را آسان تر تحمل کند ...

 

خداوندا نیاز به سرمایه هم دارم ..‌‌.

باید اقیانوسی از لبخند ذخیره کنم تا در روزهای سختی و خشکسالی ، لبانم کویر نشوند ... !!!

به قلبی بزرگتر احتیاج دارم ...

آنقدر بزرگ تا بتواند همه نا مهربانی ها را در خود جای دهد !!!

پاهایی از فولاد می خواهم تا در میانه راه کوتاهی نکنند ...!!!

چرا که راه دور است و مقصد بس زیبا و شگفت انگیز ... !!!

به زانو هایی که هرگز به زانو در نیایند ...

به مغزی که بتواند تفکر کند ...

و روحی که فقط به سوی تو مشتاق باشد ...

تو و تنها تو ای پادشاه عالم ...

 

خدایا ..‌.

با وام من موافقت میکنی ...؟



تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:15 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

هنگام عبور از اروند خروشان بدلیل تلاطم شدید آب عده ای از غواص ها گلویشان پر از آب شده و در آستانه خفه شدن بودن و نیاز به سرفه کردن داشتند اما چون می دانستند یک سرفه باعث لو رفتن کل عملیات شده سرفه نمی کردند. . .

 چون وضع اضطراری شد ، ماجرا را با سردار قربانی در میان گذاشتند دستور این بود که اگر شده خود را خفه کنید؛ سرفه نکنید؛ چون یک لشگر را نابود خواهید کرد...

 عزیزانی که دچار سرفه شدید شده بودند بارها زیر آب رفتند اما قادر به اجرا دستور نبودند ...

 فرمانده دستور داد ؛ از فرد کنار دست خود کمک بگیرید تا زیر آب بمانید و بی صدا شهید شوید، تا جان یک لشگر به خطر نیافتد...

 نفس در سینه ها حبس شده بود...

صحنه تکان دهنده و غیر قابل توصیفی بود...

می دانستیم که صدور این دستور چقدر برای فرمانده دشوار است،امّا موضوع هستی و نیستی یک لشگر ،پیروزی و شکست یک عملیات در میان است

 

متوسل به بی بی فاطمه زهرا و پرچم بارگاه امام رضا شدیم که ناگهان در یک چشم بهم زدنی تمام اروند پر از صدای قورباغه هایی شد که نمیگذاشتند صدای سرفه ها به دشمن برسد!!!!

اعجاز باورنکردنی اینجا بود که در اروند شاید در طول یک سال حتی صدای یک قورباغه شنیده نمیشد!!!!

 صدای قورباغه هایی که از جانب خدا به یاری ابراهیم ها و اسماعیل هایی شتافته بودند که برای یاری الله در برابر آن فرمان سرتعظیم فرود آورده و قدم به قربانگاه خود گذاشتند

 

راوی: سرهنگ پاسدار رمضان قاسمی

 شادی روح امام راحل و شهدا صلوات

 کپی با ذکر صلوات.



تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:14 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

خاطره ای زیبا و خنده دار از جنگ...

 

بین ما یکی بود که چهره ی سیاهی داشت ؛ اسمش عزیز بود؛ توی یه عملیات ترکش به پایش خورد و فرستادنش عقب

 بعد از عملیات یهو یادش افتادیم و تصمیم گرفتیم بریم ملاقاتش ، با هزار مصیبت آدرس بیمارستانی که توش بستری بود رو پیدا کردیم و با چند تا کمپوت رفتیم سراغش.

 پرستار گفت: توی اتاق 110 بستری شده؛

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:12 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

در يکي از پايگاه‌هاي زمان جنگ، به عنوان يک سرباز معمولي کار مي‌کرد. او هميشه مشغول نظافت توالت‌هاي آن پايگاه بوده و هميشه بوي بدي بدن او را فرا مي‌گرفت. تا اينکه در يک حمله هوايي هنگامي که او در حال نظافت بوده، موشکي به آنجا برخورد مي‌کند و او شهيد و در زير آوار مدفون مي‌شود. بعد از بمب‌باران، هنگامي که امدادگران در حال جمع‌آوري زخمي‌ها و شهيدان بودند، متوجه مي‌شوند که بوي شديد گلاب از زير آوار مي‌آيد. وقتي آوار را کنار مي‌زنند با پيکر پاک اين شهيد روبه‌رو مي‌شوند که غرق در بوي گلاب بود. هنگامي که پيکر آن شهيد را در بهشت زهراي تهران در قطعه 26 به خاک مي‌سپارند، هميشه بوي گلاب تا چند متر اطراف مزار اين شهيد احساس مي‌شود و نيز سنگ قبر اين شهيد هميشه نمناک مي‌باشد.

 

سنگ قبر شهيد پلارک رو با يه چفيه خشک کنيد. از اين طرف که با چفيه خشک مي‌کنيد از اون طرف سنگ خيس مي‌شه و گلاب ازش مياد بيرون.

 

مرحوم آيت‌الله العظمي بهجت درباره اين شهيد بزرگوار چنين فرموده‌اند: «يکي از نهرهاي بهشت از زير قبر مطهرشان رد مي‌شود. تشريف ببريد زيارت کنيد...»

شادی ارواح طیبه شهدا صلوات



تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:09 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

دانلود ادعیه صوتی با صدای زیبا و دلنشین استاد فرهمند دانلود این فایل ها را به دوستانتان هم هدیه دهید.

http://www.askdin.com/attachments/7500d1286528283-doaie-ahhd.mp3

ادامه ادعیه صوتی :

 

دعای اللهم عرفنی:

http://www.askdin.com/attachments/2298d1274476644-1.mp3

 

دعای عهد نسخه قدیمی:

http://www.askdin.com/attachments/2299d1274476670-2.mp3



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:06 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ…

ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه ، طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:05 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

* چندگاهیست وقتی میگویم :

«و فی کل الساعة»

دلم می سوزد که همه ساعاتم ازآن تو نیست

 

* وقتی می گویم:

«ولیا و حافظا»

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:01 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

ابتدا گذرنامه زير را تکميل کنيد:

 

نام:انسان

نام خانوادگي: آدمي زاد

نام پدر: آدم

نام مادر: حوا

لقب: اشرف مخلوقات

نژاد: خاکي

صادره از: دنيا

 

ساکن: کهکشان راه شيري ، منظومه شمسي ، زمين

ساعت حرکت و پرواز: هر وقت که خدا صلاح بداند

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 16:00 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران