ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﮐﺸﻮﺭ ﻋﺰﯾﺰﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥﺩﺭ ﻗﺮﻥ ۲۱ ﺳﺎﻝ 1394
.
ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮐﻤﺒﻮﺟﯿﻪ ﯾﮑﻢ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﻫﺳﺘﻢ . ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ . ﮔﺮﭼﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﻀﯿﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻭ ﺻﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﺮ
۲۰۰ ﺳﺎﻝ ﻫﻢ ﻋﻤﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪﻡ .
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻋﻨﺎﯾﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﻫﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ، ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺩﺭ ﺭﺍﺳﺘﺎﯼ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﭼﻨﺪ ﻧﮑﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﺯﻡ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ :
.
• ﻧﮑﺘﻪ ﺍﻭﻝ : ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﻪ ﻃﻮﻝ 5/22 ﺳﺎﻧﺘﯽﻣﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺨﺪﻭﺵ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺣﺎﻻ ﭼﻄﻮﺭ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻣﺎ ﺍﻃﻼﻉ
ﺩﻗﯿﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ،ﻣﻌﻤﺎﯾﯿﺴﺖ ﻋﺠﯿﺐ ، ﺿﻤﻨﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺗﺼﻮﺭ ﻧﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﻣﻨﺸﻮﺭ ﻓﯿﻨﮕﻠﯿﺶ ﯾﺎ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺍﺳﺖ ! ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺧﻄﯽ ﻣﯿﺨﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﺷﮑﻠﮏ ﻫﻢ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯾﻢ .

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 22 تیر 1394 | 00:09 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

1. استقلال و قدرت مرد را با سوال کردن زیاد از بین نبرید.

2. آیا میدانید با بعضی از سوال ها مانند تا به حال کجا بودی ، مرد احساس بی استقلالی میکند ؟

3. به فکر کنترل و تغییر شوهرتان نباشد ؛ چرا که اوضاع بدتر میشود .

4.اگر قدرت مرد در خانه تخریب شود ، زن نمیتواند جایگاه آن را در خانه پر کند .

5.آیا میدانید با جدل کردن ، فریاد زدن و سوال های زیاد ، خصوصا جلوی بچه ها قدرت مرد را کاهش میدهید ؟

6. سعی نکنید حرف آخر را در زندگی شما بزنید .

...

...

...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 22 تیر 1394 | 00:02 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی،ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی !
ملا قبول کرد.
شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟
ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی !
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود !
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست !
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود !
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم !
دوستان به آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمیآید ،دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده ! !
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند !
ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند ! ؟
شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود ! ! !

نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری می کنید اندازه گیری می شوید...!!!



تاريخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 23:48 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

ﺭﻭﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻡ ﻭﻟﯽ، ﺩﻝ ﺯ ﻫﻮﺱ ﺭﻫﺎ ﻧﺸﺪ
ﺷﻮﻕ ﮔﻨﺎﻩ ﮐﻢ ﻧﮕﺸﺖ، ﻧﯿﺖﻣﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﻧﺸﺪ

ﺗﺸﻨﮕﯽ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ، ﺣﺎﺻﻞ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺲ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﺞ ﻣﺎﯾﻪﯼ ، ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﺻﻔﺎ ﻧﺸﺪ

ﻫﺮﻃﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﺑﻨﮕﺮﯼ، ﻣﺠﻠﺲ ﻭ ﻣﺤﻔﻞ ﺩﻋﺎﺳﺖ
ﺗﯿﺮﻩﺩﻟﯽ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ، ﮐﺎﺳﺘﻪ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻧﺸﺪ؟

ﻣﺎﻝ ﺣﺮﺍﻡ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ، ﻇﻠﻢ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
ﺷﮑﻮﻩﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﺧﺪﺍ، ﺣﺎﺟﺘﻤﺎﻥ ﺭﻭﺍ ﻧﺸﺪ

ﺭﻭﺯﻩ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﺷﯿﺦ ﺑﺎ، ﻧﺎﻥِ ﺟﻮ ﻭ ﻧﻤﮏ، ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ ﻋﻤﻞ ﺭﯾﺎ ﮐﺴﯽ، ﭘﯿﺮﻭ ﻣﺮﺗﻀﯽ ﻧﺸﺪ

ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪﯼ ﺳﺤﺮ، ﺫﮐﺮ ﻭ، ﻧﻤﺎﺯِ ﺷﻔﻊ ﻭ ﻭﺗﺮ
ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪﯼ ﻧﺒﺮﺩ، ﻣﻨﺠﯽ ﻭ ﺭﻫﻨﻤﺎ ﻧﺸﺪ

ﺩﺭ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﭼﻪ ﺳﻔﺮﻩﻫﺎ، ﭘﻬﻦ ﮐﻨﯿﻢ ﻣﺎ، ﮐﺰ ﺁﻥ
ﺳﻬﻢ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﺑﯿﻨﻮﺍ، ﻟﻘﻤﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻧﺸﺪ

ﺑﺮﺳﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯽﻧﻬﻢ، ﺩﺭ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺁﻥ ﮐﺘﺎﺏ
ﮐﺎﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻣﻌﻨﯽﺍﺵ، ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺁﺷﻨﺎ ﻧﺸﺪ

ﻣﻌﺼﯿﺖ ﻭ ﮔﻨﺎﻩﻣﺎﻥ، ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺗﻮﺑﻪ ﻣﯽﺯﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﮐﻬﻨﻪ ﺑﺎ ، ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ، ﺩﻭﺍ ﻧﺸﺪ

دوست ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻼﻡ ﻫﻢ، ﺑﮕﺬﺭ ﻭ ﺧﺘﻢ ﮐﻦ ﺳﺨﻦ
ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺑﻪ ﭘﻨﺪ ﮐَﺲ، ﻣﺆﻣﻦ ﻭ ﭘﺎﺭﺳﺎ ﻧﺸﺪ!...



تاريخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 23:38 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

همیشه شیرین ترین توت ها ، پای درخت میریزد در حالی که ما برای چیدن توت های کال ، چشم به بالا ترین شاخه ها دوخته ایم... "این است حکایت ندیدن بهترین ها"

"عشق به سوی آنان که در جستجویش میباشند نمی آید، بلکه به سمت آنان که عشق می دهند، می رود."

برای کمک به فقرا، توي جیبهایمان بدنبال کمترین مبلغ (سکه) میگردیم..!

.اونوقت ازخداوند بهترين هارو هم میخواهیم...!!

چه ناچیز می بخشیم..
وچه بزرگ تمنا میکنیم...!
گاهی وقتا فراموش کن کجایی،
به کجا رسیدی و به کجا نرسیدی،
گاهی وقتا فقط زندگی کن...
یاد قولهایی که به خودت دادی نباش،
یه وقتایی شرمنده خودت نباش،
تقصیر تو نیست
تو تلاشتو کردی اما نشد...
یه وقتایی جواب خودتو نده
هر كى پرسید: چرا اینجای زندگی گیر کردی لبخند بزن و بگو کم نذاشتم اما… نشد
یه وقتایی فقط از زنده بودنت لذت ببر...
از بودن کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارن...
از طلوع خورشید از صدای آواز قمری ها...
از باد...باران از همه لذت ببر...



تاريخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 23:37 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

بزرگان زاده نمی شوند ساخته می شوند ...
تو پیشینه ی خود نیستی ،
 تو دیروزهای خود نیستی ،
 تو آنچه که دیروز انجام دادی ، دیروز گفتی و دیروز فکر کردی ، نیستی !
 به پیشینه ی خود نچسب تا آن کسی را که فکر می کنی هستی ، استمرار دهی …
 این کُنده های کهنه را رها ساز و به سوی ساحلی نو شنا کن !
 حتی افرادی که پیشینه ای عالی داشته اند ، اگر چنان به آن بچسبند که گویی این آن کسی ست که آنها هستند ، بهره ای نمی برند !
 به این می گویند " تکیه بر افتخارات " و هیچ چیز سریع تر از این جلو رشد را نمی گیرد.
 نه بر افتخارات خود تکیه کن و نه به شکست های خود فکر کن !
 بلکه از نو آغاز کن …
 در هر لحظه ی طلایی اکنون ، از نو آغاز کن !

برگرفته از کتاب بزرگان زاده نمی شوند ، ساخته می شوند ! نوشته دکتر سعید گل محمدی



تاريخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 23:35 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

هرچیز از شما شروع میشود ارزش واحترام خودرا بدانید وبه وجود خود افتخار کنید.
هرفردی جدا از ظاهر وموجودیت واقعی اش از تواناییهای بالقوه واستعدادهای نهایی فراوانی برخوردار است که با برخورداری از اعتماد به نفس میتواند آنها را بارور وشکوفا سازد.
شما میتوانید به انسانی کامل و واقعی تبدیل شوید فقط باید به خود کمک کنید تا استعداد نهایی خود را از بالقوه به فعل در آورید.
سعی نکنید وابستگی شما به دیگران موجب تقلید کورکورانه شما از آنها شود واعتماد به نفس خود را از دست بدهید.
انسان همان است که خود باور میکند.
بزرگترین وحیاتی ترین ویژگی یک انسان اعتماد به نفس است.
به این نکته آگاه باشید حتی اعتماد به نفس میتواند تمامی نقصهای جسمانی را جبران کند.
سعادت و آسایش هر کس در اختیار خود اوست از قبول مسئولیت نهراسید ‘پذیرش مسئولیت نشانه شخصیت شماست.
اظهار نظر کردن وسخن گفتن در جمع مانند ویتامینی ست که در ساختمان اعتماد به نفس نقش حیاتی را ایفا میکند.پس از هم اکنون شروع کنید.
کسی که اعتماد نفس دارد به تعریف کسی نیاز ندارد.
اعتماد به نفس یکی از شرطهای موفقیت است.



تاريخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 23:35 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

انسان سه گونه میمیرد:

مرگ روح
مرگ وجدان
مرگ جسم...

⭐️ مرگ روح یعنی شکستن وقار و غرور یک انسان به دست دیگری
⭐️مرگ وجدان یعنی استفاده از انسانها برای مقاصد شخصی بدون هیچ گونه پشیمانی و ترحمی
⭐️ مرگ جسم یعنی ایستادن نفس و تپش قلب

دردناکترین مرگ ها، مرگ روحست
وحشتناک ترین مرگ ها، مرگ وجدان
آسان ترین مرگ ها مرگ جسم...



تاريخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 23:33 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

از خاطرات مارگارت تاچر:

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم، یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری میکردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی میگذراندم.
شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم. شب خیلی قشنگی بود. در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد، عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است. کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیت خودم را به او نشان دهم.
چطور میتوانستم خشم خودم را تخلیه کنم؟ هیچ کاری نمیشد کرد. دوباره نشستم و چشم هایم را بستم، عصبانی بودم... در سکوت شب کمی فکر کردم،قایق خالی برای من درسی شد...
از آن به بعد، اگر کسی باعث عصبانیت من شود؛ پیش خودم میگویم: "این قایق هم خالی است..."

در واقع آن کس که شما را عصبانی میکند، شما را فتح کرده. اگر به خود اجازه میدهید از دست کسی خشمگین باشید و بخش عمده ای از عاطفه و ذهن تان را به او اختصاص دهید، در واقع به او اجازه تصاحب این بخش های وجودتان را داده اید.



تاريخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 23:33 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)

از فردی پرسیدند:
چرا هرگز غمگین نمیشوی؟
گفت: دل برآنچه نمی ماند نمی بندم.

فردا یک راز است; نگرانش نباش،
دیروز یک خاطره بود; حسرتش رانخور؛
و امروز یک هدیه است; قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر.

از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه..

نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فردا هم هست...
ما اولين باراست كه بندگي ميكنيم، ولى او قرنهاست که خدايى ميكند!

*"پس به خدايى او اعتماد كن وفردا را به او بسپار.."*



تاريخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 23:32 | نويسنده : peykiran | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران