«ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ؛ سوگند به قلم و آنچه مینویسند.» ... به نام خداوند لوح و قلم - حقیقت نگار وجود و عدم - خدایی که داننده ی رازهاست - نخستین سرآغاز آغازهاست ... وبگاه پیک ایران با محوریت موضوعات مختلف در شبکه های اجتماعی بنا شده و هدف اصلی آن اشتراک گزاری اطلاعات برای استفاده شما عزیزان میباشد. ... مرحبا ای پیکِ مشتاقان بگو پیغام دوست / تا کنم جان از سرِ رَغبت فدای نام دوست! حافظ
شیخ مفید در کتاب، ارشاد، می نویسد: کلبی و مداینی و دیگر مورخین روایت کرده گویند:
همین که امام حسن (ع) از دنیا رفت شیعیان عراق به جنبش درآمدند، و در پی آن نامه ای به امام حسین (ع) نوشتند و یادآور شدند که معاویه را از خلافت خلع کرده و با آن حضرت بیعت خواهند کرد.
امام (ع) از این امر خودداری کرده و فرمود: میان من و معاویه پیمانی است که تا پایان مدت آن شکستن آن روا نیست، و چون معاویه از دنیا رفت در این کار اندیشه خواهم کرد.
معاویه که پسرش یزید را به جانشینی خود انتخاب کرده بود در نیمه رجب سال شصت هجری از دنیا برفت.در این موقع فرماندار مدینه ولید بن عتبة بن ابی سفیان بود.حکومت مکه نیز در دست عمرو بن سعید بن عاص معروف به اشدق از بنی امیه قرار داشت.در کوفه نعمان بن بشیر انصاری و در بصره عبید الله بن زیاد حاکم بودند.
یزید به پسر عموی خود، ولید بن عتبه، که در آن هنگام از طرف معاویه والی مدینه بود نامه ای نوشت و به وسیله یکی از خدمتکاران معاویه به نام ابن ابی زریق برای او ارسال داشت.در این نامه یادآور شده بود که از همه مردم برای او بیعت بگیرد.به خصوص سفارش بسیار کرده بود که از حسین بن علی (ع) بیعت بگیرد، و گفته بود برای او کمترین مهلتی روا مدار چنانچه پذیرفت که به هدف رسیده ایم، در غیر این صورت سر از بدنش جدا کن و برای من بفرست.
معاویه پیش از مرگ خود به یزید گفته بود: از روبرو شدن با چهار نفر سخت بپرهیز.یکی از این چهار نفر حسین بن علی بود.دوم عبد الله بن زبیر، سوم عبد الله بن عمر، و چهارمین نفر عبد الرحمن بن ابی بکر بود.به خصوص درباره امام حسین و عبد الله بن زبیر سفارش بیشتری کرده بود.اما فرزند زبیر همراه با برادرش جعفر بی آنکه شخص سومی از این امر آگاه باشد، از بیراهه رهسپار مکه گردید.در این اثنا ولید هشتاد و یک سوار در تعقیب او فرستاد، اما به دستیابی او موفق نشد.عبد الله بن عمر نیز پیش از آنها عازم مکه شده بود.
...
...
...
ادامه مطلب
آخرین شبهاست کم کم رفع زحمت میکنیم
جیبمان خالیست احساس خجالت میکنیم
هرچه روزی میدهی خرج معاصی میشود
ما فقط سواستفاده از رفاقت میکنیم
بیشتر دارد اجل سربه جوانان میزند
پس چرا ما اینقدر داریم غفلت میکنیم؟
کار دنیارا ببین که متهم شاکی شده
جای تو ما دائما از تو شکایت میکنیم
تو اگر مارا در این یک ماه دعوت میکنی
ماتورا ماه غم ارباب دعوت میکنیم
عمر ما موقوفه عشق حسین و کربلاست
هرچه را داریم یکجا خرج هیئت میکنیم
خاک خاک کربلا باشد غذاهم میشود
روزه را افطار با یک ذره تربت میکنیم
از حرم تا قتلگه زینب تماما پیرشد
گریه بر خم بودن آن قد و قامت میکنیم
حاج آقا پناهیان : ..
آقایان لباس مےپوشند ، از این لباسشان ثواب نمےبرند ..
فقط بنده طلبـه و شما خانم هاے باحجاب از لباسمان ثواب مےبریم
چون من دارم یک لباس معنوے مےپوشم
شماهاهم دارین یک لباس معنوے مےپوشین
.. (حجاب یک لباس معنوی است) ..
آن وقت شماها دارین بیشتر ثواب مےبرین یا من ؟
واجب اجرش بیشتر است یا مستحب ؟
واجب ، پس شما داری بیشتر ثواب مےبری
چون تا آن وقتی که لباس را مےپوشی نور میآید در وجودت این را باید لمس کنے بتوانے منتقل کنے به دیگران
وقتی چادرت را کمی روی صورتت می کشی و با غرورتمام از انبوه نگاه نامحرمان عبور میکنی
آنگاه تو میمانی و نورعلی نور ..
یکی از ارادتمندان امام باقر(ع) خدمت آن حضرت رسید.امام (ع) با غذایی بسیار خوشمزه از مهمان خود پذیرایی کرد و سپس فرمود:فلانی غذا چطور بود؟ مرد شیعه عرض کرد:فدایت شوم خیلی خوب و خوشمزه بود اما من آیه ای از قران را بیاد آوردم که نگذاشت خیلی غذا به دلم بچسبد.
امام پرسید:کدام آیه؟
عرض کرد:در روز قیامت از نعمتهایی که داشته اید بازپرسی خواهید شد.(سوره تکاثر،آیه8)
امام باقر (ع)فرمود:به خدا قسم بخاطر این غذا(که خوردی) هرگز مورد سوال قرار نخواهی گرفت .
بعد حضرت چنان خندیدند که دندانهای درخشانشان نمایان شد و ادامه داد:آیا میدانی معنی "نعیم" (نعمتها)در آیه چیست؟
مرد عرض کرد:نه.
امام فرمود:ما(اهل بیت) آن نعمتی هستیم که درباره آن از شما سوال خواهد شد.
بحارالانوار،ج24،ص57
تولّد امام حسین علیه السلام
خانه کوچکی در مدینه نزدیک خانه پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داشت; تنها خانه ای که پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه داده بود در آن به صحن مسجد باز بماند. این خانه بیش از دو اطاق نداشت و اثاثیه آن، یک زیلوی سیاه دستباف و یک چراغ پیه سوز و چند دست رخت خواب ساده بود. در گوشه یکی از اتاق ها بانوی جوانی در بستر افتاده و از شدت درد به خود می پیچید، بانوی دیگری نیز به او یاری می کرد. اولی، فاطمه علیها السلام دختر پیامبر صلی الله علیه و آله که درد زایمان او سخت شده بود و دومی، صفیه دختر عبدالمطلب مامای وی بود. در اتاق دیگر، پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و نیز امام حسن علیه السلام ، که یک سال بیش نداشت، به انتظار نشسته بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله به نماز ایستاد و علی علیه السلام نیز پشت سر او سرگرم راز و نیاز شد.
هنوز بیش از شش ماه از بارداری حضرت زهرا علیها السلام نگذشته بود که درد زایمان وی را گرفته بود. چنین پیش آمدی - یعنی زایش در شش ماهگی - امری شگفت می نمود; چه، در تاریخ بشریت تنها دو نوزاد شش ماهه متولد شده بودند: عیسی مسیح و یحیی زکریا.
تاریکی شب هنوز بر اتاق حکمفرما بود و روشنی بامداد بر فضای برون تازه دمیده بود. در این هنگام، فجر نوینی در زندگی خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله دمید و کودکی نورانی قدم به عرصه حیات گذارد. تنها چند دقیقه از فجر گذشته بود که صدای صفیه بدین کلمات بلند شد:
- پسر است. پسر نورانی خوشگلی است.
...
...
...
ادامه مطلب
پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر وعروس ونوه ی چهارساله خود زندگی کند.دستان پیر مرد می لرزیدوچشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی رابرزمین انداخت وشکست.
پسروعروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قراردادند وپدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد . بعد از این که یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را درکاسه چوبی بخورد هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت وهیچ نمی گفت.
یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر روبه او کرد وگفت:پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!
یادمان بماند که ....................
نوشته زیر شرح حال بسیاری از ماست، البته شوربختانه!! ↓
"نسل امروز یه پاش رو هواست"
توی سال هایی که "روایت فتح" شب های جمعه پخش می شد، یه خاطره از یه رزمنده پخش شد که
داستان اینجوری بود:
دو تا قایق کنار هم ایستاده بودن یکی پشت جبهه می رفت یکی سمت عملیاتی بی بازگشت !
راوی می گفت: دو دل بودم؛ یه پام تو این قایق بود یه پام تو اون قایق.
شهید (که اسم اش خاطرم نیست) به راوی می گه: یه پا تو بردار !..
حالا هم یکی باید پیدا بشه تا به بعضی از ما بگه: یه پاتو بردار...
بگه:
تویی که پیش از ماه رمضون یخچالت از گوشت و مرغ پر کردی! از طرفی به هیچ مرجعی هم اعتقاد نداری ولی روز عید فطر منتظری ببینی مراجع چی تصمیم می گیرن تا بفهمی چند کیلو گندم باید فطریه بدی !... یه پا تو بردار !
تویی که می گی اسلام مال ۱۴۰۰ سال پیشه ولی ارثیه خواهرت رو نصف دادی ، یه پا تو بردار ...
آهای خانم ! خواهرم ! تویی که هم می خوای امتیاز زن شرقی رو داشته باشی و مهریه ات و بگیری و هم از مزایای زن غربی بهره مند باشی ؛
ولی به جای مشارکت در تولید ، هفته ای یه بار فیس بوک شوهرت رو چک می کنی ، یه پا تو بردار ...
داداشم... نمی تونی یه زن باربی بگیری و هر روز برات (میزامپلی) کنه و در عین حال بوی قرمه سبزی تو راه روی خونه ات بپیچه و بدون اجازت خرید نره و ... ولی با هم بشینید اندر وصف سکوت سمفونی بتهون صحبت کنید ... یه پاتو بردار ...
روشنفکر امروز ، دانشجوی دیروز نمی تونی برای رسیدن به دوره ی تحصیلی بالاتر ، جزوه هات رو از هم اطاقی ات قایم کنی و الان تو شبکه های اجتماعی اندر وصف خِساست ایرانی ها و open بودن خارجی ها سر به فیس بوک بکوبی ! تو هم یه پا تور بردار ...
استاد گرامی، پژوهشگر ارجمند ! شما هم نمی تونی تابلوی جمله ( مدادالعلما افضل من دما الشهدا) روی دیوار خونه ۴۰۰ متریت بکوبی که افزایش حقوق استاد تمومیت ، از مقالات دانشجوآت بدست اومده . با عرض پوزش شما هم یه پاتو بردار ...
حاجی بازاری دیروز و بیزینس من امروز ، تویی که عمرا بتونی رادیکال ۴/۲ رو حساب کنی ، اینکه بخواهی از احترام یک دانشگاهی برخوردار بشی ... شما حتما یه پاتو بردار ...
نماینده عزیز ! تویی که پول تبلیغات میلیاردی ات را "هِبِه" گرفتی ؛ نمی تونی بعدا رانت ندی و عضو کمیته حقیقت یاب اختلاس باشی ! اگه بهت بر نمی خوره شما هم یه پاتو بردار ...
آدم هایی که می خوان تو هر دو تا قایق باشن ، کارشون مثل راننده خودرویی می مونه که هم راهنما به چپ می زنه هم به راست !
پشت سریه حتما می فهمه حال راننده خوب نیست.
ما خیلی وقت حالمون خوب نیست ! چون شمار بسیاری از آدمای نسل پیش از ما جلوی ما یه پاشون رو برنداشتن و حالشون خوب نبود !
ما هم که قرار نیست یه پامونو برداریم ؛ پس خوبه با خودمان وبامردمیکه سروکار داریم صادق باشیم هر طرف باد میاد بادش تدیم ملون نباشیم یه پامونو برداریم
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود
چوپانی این گله به گرگان بسپردند
این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود؟
رندان به چپاول سر این سفره نشستند
اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!
خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود
گفتند چنینیم و چنانیم دریغا...
اینها همه لالایی خواباندن ما بود!
ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت : چرا به جای تحصیل علم , چوپانی می کنی .
چوپان در جواب گفت :آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت :خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت :پنج چیز است:
تا راست تمام نشده دروغ نگویم
تامال حلال تمام نشده , حرام نخورم
تا از عیب و گناه خود پاک نگردم , عیب مردم نگویم.
تا روزیِ خدا تمام نشده ,به در خانه ی دیگری نروم.
تا قدم به بهشت نگذاشته ام ,از هوای نفس و شیطان , غافل نباشم
دانشمند گفت : حقاً که تمام علوم را دریافته ای , هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سيراب شداست
پبشنويد اي دوستان اين داستان ****خود حقيقت نقد حال ماست آن
روزي بود و روزگاري در زمانهاي پيش يك صوفي سوار بر خرش به خانقاه رسيد و از راهي دراز آمده و خسته بود و تصميم گرفت كه شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اسطبل برد و سپرد به دست مردي كه مسئول نگهداري از مركبها بود و به او سفارش كرد كه مواظب خرش باشد.
خود به درون خانقاه رفت و به صوفيان ديگر كه در رقص و سماع بودند پيوست او همانطور كه با صوفيان ديگر به پايكوبي مشغول بود مردي كه ضرب مي زد و آواز مي خواند آهنگ ضرب را عوض كرد و شعري تازه خواند كه مي گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. آن مرد تا اين شعر را بخواند صوفيان و از جمله آن مرد صوفي شور و حال ديگر يافتند و دسته جمعي خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پايكوبي كردند و خر برفت را خواندند تا اينكه مراسم به پايان آمد.
همه يك يك خداحافظي كردند و خانقاه را ترك گفتند به جز صوفي داستان ما و او وسايلش را برداشت تا به اسطبل برود و بار خرش كند و راه بيفتد و برود. از مردي كه مواظب مركبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفي با تعجب پرسيد منظورت چيست؟ گفت ديشب جنگي درگرفت، جمعي از صوفيان پايكوبان به من حمله كردند و مرا كتك زدند و خر را گرفتند و بردند و فروختند و آنچه مي خوريد و مي نوشيد از پول همان خر بود و من به تنهايي نتوانستم جلوي آنها را بگيرم. صوفي با عصبانيت گفت تو دروغ مي گويي اگر آنها ترا كتك زدند چرا داد و فرياد نكردي و به من خبر ندادي؟ پيداست خود تو با آنان همدست بوده اي مرد گفت من بارها و بارها آمدم كه به تو خبر بدهم و خبر هم دادم كه اي مرد صوفيان مي خواهند خرت را ببرند ولي تو با ذوقت از ديگران مي خواندي خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد خودت اجازه داده اي كه خرت را ببرند و بفروشند. صوفي با ناراحتي سرش را به زير افكند و گفت آري وقتي صوفيان اين شعر را مي خواندند من بسيار خوشم آمد و اين بود كه من هم با آنها مي خواندم
آري صوفي با تقليد كوركورانه از آن صوفيان كه قصد فريب او را داشتند گول خورد و خرش را از كف داد. حال حکایت این جماعتی که کورکورانه میریزند در خیابان و به خاطر توافق جشن می گیرند هم همین است
خلق را تقليد شاه بر باد داد ****اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد